اينجا
کبوترها،
دروغ ميگويند.
قاصدکها،
خوش خبر نيستند.
آه، اين نيز خاطره ای ...
نه،
تجربه اي شد،
که ديگر
نگويم دوستت دارم.
حتي وقتي
تو اينطور بخواهي.
وقتي،
سقف اتاقت،
پرواز بادبادکهايم را،
ممنوع کرده است.
سال
سال مار است!
امسال
تو باشی
ز
ه
ر
مار هم می چسبد!
گاه می توان
لیخند خدا را
دزدکی
در عینک
گل فروشی پیر دید
و
چند
لحظه
بعد
.
.
.
.
زندگی را
در آغوش کشید
وقتی تمام زندگیت
یک نفر باشد.
باد که می آید،
هر کسی دستی را می گیرد
م
ی
ر
ق
ص
د
در هوا
.
.
.


میانش را خالی کرده
از گل کوزه می سازند.
جایی که کوزه نیست
همان جایی است که مفید است.
درها و پنجره ها را ببُر
تا اتاق بسازی.
در همان جایی که اتاق نیست
اتاقی برای تو هست.
پس فایده ی چیزی که هست
در استفاده از چیزی است که نیست.
:استاد آهسته با شاگرد گفت
گويمت رازي که مي بايد نهفت
کنجکاوم تا بدانم قصه چيست؟
!!!پايه بدبختي انسان ز چيست
خواهم اندر اين طرِيق جستجو
همدمم گردي بدون گفتگو
اين سر قليان من با خود ببر
در چنِين ره صبر را کن راهبر
آتشي سوزنده تر در آن گزار
گر تواني درجهنم پا گزار
من به دنبال شراري سرکشم
آتشي سوزنده تر از آتشم
داستانها ازجهنم گفته اند
خاطرمردم از آن آشفته اند
آتشي زان جا براين قليان گزار
اين خبر را زودتر باخود بِيار
اوسرقليان گرفت و دور شد
بهترين مامور اين دستورشد
هرچه آتش ديد و از آتش شنيد
بي تفاوت تا در دوزخ رسيد
چشمش از جام تعجب خيره شد
!جام جانش از تعجب تيره شد
ديد صدها آتش ازهر سو بپاست
شعله ها ازيکدگر باز و جداست
درجهنم آتشي روشن نبود
آهن سرخي درآن افکن نبود
هرکسي درآتش خود مي گداخت
سوز و ساز سينه خود مينواخت
گفت اگراستاد من تاکيد داشت
اندر آن تاکيد خود تمهيد داشت
خواست گويد جهنم يا بهشت
نيست محصولي به جزجان سرشت
دوزخ و جنت دو طرح ناقصند
در وجود ما به وسعت ميرسند
من گمان میکردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چهارفصلش همه آراستگی است
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست

زياد خورده بودم
.
.
.
هر چه در دلم بود
بالا آوردم
.
.
.
حتي تو را
